کافه ای روبروی حوزه ما هست که همیشه وقتی از دور نگاهش میکردیم، یک کافهٔ پر زرق و برق با قیمت ...
نزدیک تجمع میدان ولیعصر که شدم، دیدم همه مردم با نظم و ترتیب روی صندلیهای چیده شده رو به روی یک ...
«وطن داری» و «پدر و مادر داری» پدرم با جان و دل کار میکرد. توی شهرهای زیادی رد میشدیم و او ...
💣 روز اول جنگ، همون روز که فی درعک الحصینه میخواندم برای رهبرم ، با خالی شدن مدرسه برگشتم خانه . ...
خانهی ما همیشه بوی نان تازه و عرق جبین پدر را میداد. از آن خانوادههای سنتی ریشهدار که قناعت، زیور سفرههای ...
جرعه اول همه چیز از تماس شبانهی خانم تقیانی شروع شد. دعوتی برای دیدار با خانوادهی شهیدی که نامش را هنوز ...
روایت آن مشت گره کرده تا لحظه آخر ، که نوید پیروزی را برای ما به ارث گذاشت! روایت امشب، ...
دیشب نوبت یک ماجراجویی جدید بود: شرکت در کاروان ماشینی! 🚗 کمی احساس ناامنی میکردم. ما معمولاً در تجمعهای شلوغ ...
حاج خانم ۷۷ ساله، کمرش خمیده است و به سختی راه میره اما هر شب میاد سر چهارراه و یک ساعتی ...
قبل جنگ، إفه داشتم که نمیتوانم زیاد تایپ کنم! با قلم روی کاغذ مینویسم و بعد سر فرصت، منتقل میکردم! اما ...