مدت زمان مطالعه

2

دقیقه

روایت فتح

نویسنده:

سردبیر مجله

تاریخ انتشار:

فروردین 29, 1405

تعداد بازدید:

218

بازدید

 

روایت آن مشت گره کرده تا لحظه آخر ، که نوید پیروزی را برای ما به ارث گذاشت!

روایت امشب، روایت خاک است ؛ خاکی بی نظیر ک در آن هر لحظه جوانه هایی می روید از مام وطن که سراسر نور و غیرت است .

 

دخترکم

دلبرکم

اکنون که در آستانه پایان ۶ ماهگی هستی ،

بسیار ذهنم درگیر است؛

همیشه به این فکر میکردم که وقتی مادر شوم ماه ۶ چگونه ماهی برای فرزندم است؟

وقتی تورا باردار بودم بارها حساب میکردم تا اولین محرم ۶ ماهه میشوی؟

اما جانِ مادر ، شش ماهگی ات از حد تصور من عجیب تر بود

ماه ششمِ تو مصادف شد با کربلایی دیگر ک این بار در ایران رقم خورد و همچنان ادامه دارد…

و خوشحالم که در این کربلا ، تو علم این حریم را بلند کردی

تا به حال کربلا نرفتی ( شاید هم رفتی ) ، خدا میداند ! اما، امشب مرا با دستان کوچکت به کربلا بردی…

لحظه ای ک در حال تکان دادن پرچم در دستان کودکانه ات به خواب رفتی ، اما پرچم را رها نکردی

من همچنان ب تو می‌نگریستم

در یک آن صحنه ای را دیدم

کمی که گذشت دستانت شل شد و پرچم در حال افتادن بود ؛ دیدم تو به آنی پریدی و با چشمان بسته اخم کردی و پرچم را محکم گرفتی و بعد آرام شدی

من حتی دلم نیامد تا لحظه رسیدن به منزل ، آن را از دستانت جدا کنم

برایم تداعی شد ؛

لحظه ای ک امام من فریاد ” هل من ناصر….” سر داد و طفل شیرخوار در گهواره تکان خورد و در کنار امامش عاقبت بخیر شد…

کاش باشم و ببینم تو هم در رکاب امامت حاضری.

 

آری امام خمینی سالها پیش ، تو و امثال تورا در گهواره‌ها دید !

در ایرانی ک ۱۴ ساله ها زمانی مرد شدند،

حالا در این خاک شاهد بزرگ شدن طفل های چند ماهه ایم.

اما صد حیف و افسوس بر منی که تاامروز نمی‌توانستم بلوغ و قد کشیدن یک طفل ۶ ماهه را درک کنم !

تو تجلی آن مشت گره کرده ای

تو آیت خدایی بر دلِ غافلِ من

“لا یوم کیومک یا ابا عبدالله ”

امان از دل رباب….

 

 

برچسب ها

جدول محتوایی

دسته بندی مطالب

مطالب مرتبط