روایت آن مشت گره کرده تا لحظه آخر ، که نوید پیروزی را برای ما به ارث گذاشت!
روایت امشب، روایت خاک است ؛ خاکی بی نظیر ک در آن هر لحظه جوانه هایی می روید از مام وطن که سراسر نور و غیرت است .
دخترکم
دلبرکم
اکنون که در آستانه پایان ۶ ماهگی هستی ،
بسیار ذهنم درگیر است؛
همیشه به این فکر میکردم که وقتی مادر شوم ماه ۶ چگونه ماهی برای فرزندم است؟
وقتی تورا باردار بودم بارها حساب میکردم تا اولین محرم ۶ ماهه میشوی؟
اما جانِ مادر ، شش ماهگی ات از حد تصور من عجیب تر بود
ماه ششمِ تو مصادف شد با کربلایی دیگر ک این بار در ایران رقم خورد و همچنان ادامه دارد…
و خوشحالم که در این کربلا ، تو علم این حریم را بلند کردی
تا به حال کربلا نرفتی ( شاید هم رفتی ) ، خدا میداند ! اما، امشب مرا با دستان کوچکت به کربلا بردی…
لحظه ای ک در حال تکان دادن پرچم در دستان کودکانه ات به خواب رفتی ، اما پرچم را رها نکردی
من همچنان ب تو مینگریستم
در یک آن صحنه ای را دیدم
کمی که گذشت دستانت شل شد و پرچم در حال افتادن بود ؛ دیدم تو به آنی پریدی و با چشمان بسته اخم کردی و پرچم را محکم گرفتی و بعد آرام شدی
من حتی دلم نیامد تا لحظه رسیدن به منزل ، آن را از دستانت جدا کنم
برایم تداعی شد ؛
لحظه ای ک امام من فریاد ” هل من ناصر….” سر داد و طفل شیرخوار در گهواره تکان خورد و در کنار امامش عاقبت بخیر شد…
کاش باشم و ببینم تو هم در رکاب امامت حاضری.
آری امام خمینی سالها پیش ، تو و امثال تورا در گهوارهها دید !
در ایرانی ک ۱۴ ساله ها زمانی مرد شدند،
حالا در این خاک شاهد بزرگ شدن طفل های چند ماهه ایم.
اما صد حیف و افسوس بر منی که تاامروز نمیتوانستم بلوغ و قد کشیدن یک طفل ۶ ماهه را درک کنم !
تو تجلی آن مشت گره کرده ای
تو آیت خدایی بر دلِ غافلِ من
“لا یوم کیومک یا ابا عبدالله ”
امان از دل رباب….