دیشب نوبت یک ماجراجویی جدید بود: شرکت در کاروان ماشینی! 🚗
کمی احساس ناامنی میکردم. ما معمولاً در تجمعهای شلوغ میدانها شرکت میکنیم؛ جایی که همهٔ آدمهای اطرافمان مثل ما فکر میکنند. همه از یک جنسیم. همه با هم شعار میدهیم. همه پرچمهایمان را تکان میدهیم. خلاصه اینکه: همه با یک هدف بیرون آمدهایم.
اما اینبار وسط خیابان بودیم. از کنار ماشینهایی عبور میکردیم که هیچ علامت و پرچمی نداشتند. شاید اصلاً مثل ما فکر نمیکردند. آدمهایی به ما خیره میشدند که نمیتوانستیم از صورتهاشان چیزی بخوانیم. پسرهای سیگاربهدست نشسته در کافههای فضای باز، دخترهای موبلندی که از خیابان رد میشدند، آقای میانسالی که داشت سگش را میگرداند. اعتراف میکنم نگران بودم که چه واکنشهایی ببینم.
آیا در نهایت رفتار بدی دیدم؟ نه! هیچی! هیچکس هیچ حرف بدی نزد و هیچ ادایی درنیاورد. هرکسی هم کاری کرد، از سر شوق بود. خانم مانتوییای که با پسرش از کنارمان رد شد و داد زد: «زندهباد!» خانم مانتوییای که سر کوچه ایستاده بود و وقتی داخل کوچه میپیچیدیم با ذوق برایمان دست تکان میداد. کسی که از جایی فریاد زد «ماشاءالله» و اصلاً نفهمیدم کی بود. کم کم یخم آب شد. شیشه را کامل پایین دادم تا من هم بتوانم دست تکان بدهم. برای سربازی که بهمان سلام کرد، برای مردی که علامت پیروزی نشانمان داد. دیشب بیشتر از همهٔ شبهای گذشته دلم میخواست تکتک هموطنانم را بغل کنم.
این واکنشها وقتی در ضلع شمالی میدان کتاب ایستادیم و کنار خیابان پرچمهایمان را به دست گرفتیم، شدیدتر شد. ماشینها رد میشدند و برایمان بوق میزدند. جوانکهای موتورسوار بلند داد میزدند «مرگ بر آمریکا». بعضیها شیشهٔ ماشینشان را پایین میدادند و علامت پیروزی نشانمان میدادند. من چشمهایم را تیز میکردم تا بفهمم هرکدام چه شکلیاند. ببینم دیگر چه کسانی توی ماشینشان نشستهاند. هیچ یکدستیای وجود نداشت. از هر شکلی بودند.
آه، چقدر دوستشان داشتم. چقدر کنجکاو شده بودم. چشمهایم تا به حال این قدر توی ماشین آدمها را نکاویده بود! چرا؟ اصلاً مگر خودم یکی از آن متفاوتها نبودم که اکثر شبها دوربینی رویَم زوم میکرد و آن قدر درخواست مصاحبه میداد تا بالاخره یک شب وقتی خانم گزارشگر میکروفن آبیرنگ شبکهٔ خبر را جلویم گرفت گفتم: «خانم، دیشب من را نشان دادید. بروید از یکی دیگر مصاحبه بگیرید!» چرا حواسم نیست که وجه اشتراک ما «ایرانیِ مسلمان» بودنمان است، نه ظاهرمان، نه روسری و چادر و تتو و لباسهایمان؟ چه قشنگ که وجه اشتراکمان این قدر انسانی است. هموطنان مسلمانم… چقدر دوستتان دارم.
به قلمِ زهرا نجاری