جرعه اول
همه چیز از تماس شبانهی خانم تقیانی شروع شد. دعوتی برای دیدار با خانوادهی شهیدی که نامش را هنوز نمیدانستم. ۱۵فروردین ۱۴۰۵ ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود که حرکت کردیم. مقابل مسجد جوادالائمه (ع)، اتوبوس لبریز از جمعیت بود. از مادربزرگهای زلال و بی آلایش تا جوانهایی که انگار آمده بودند درس عشق بیاموزند. برخلاف دفعات قبل، این بار همه آمده بودند تا سهمی از این تسلی داشته باشند.
توی مسیر، همسفر مادر شهید «عبدالامیر تقیانی» شدم. همکلامی با او، مثل ورق زدن کتابی پر ازتجربه بود.
زنی خوشسخن که در طول راه با هم از هر دری حرف زدیم.
اما اوج ماجرا وقتی بود که خانم «مقومی» و دیگر مادران پیشکسوت، زمزمهی قدیمی «کاروان حضرت زینب (س)» را سر دادند. شعری که شناسنامهی این زنان در روزهای سخت جنگ بود. وقتی شعر به ابیات نایابش رسید، خانم تقیانی با همان حافظهی گرمش، بقیهی ابیات را خصوصی برایم خواند. من هم گوشی را به دست گرفتم تا در آن حال و هوای اتوبوس، این لحظهی ناب و خاطره انگیز را ثبت کنم.
مقصد ما منطقه «مندلی» سمت سه راه خرمشهر بود. البته امروز متوجه شدم آنجا مندلی هست . حتی اسمش هم تابحال به گوشم نخورده بود. مسیر برای ما طولانی شد ولی ارزشش را داشت. کوچهها را یکییکی پشت سر میگذاریم . در جستجوی خانهای که میگویند هنوز عطرشهید در رگهایش جاری است. هر چه به مقصد نزدیکتر میشوم، سنگینی عجیبی را روی شانههایم و قلبم حس میکنم. انگار در و دیوار این محله هم با من حرف میزنند. وقتی پیاده شدیم، خودمان را مقابل یک خانهی ویلایی قدیمی با دیوارهای سنگ سفید دیدیم.
بنرهای تسلیت روی دیوار، غمی تازه را فریاد میزدند. سرانجام مقابل دری میرسم که سادگیاش، اصالت یک خانوادهی نجیب و زحمتکش را فریاد میزند. در باز میشود و من با «سکینه خانم و خواهر کوچکتر» روبرو میشوم. خواهری که چشمانش حکایت دلتنگی را در خود حبس کرده است .اما به محض ورود، دلم برای آن خانه رفت. همه چیز بکر و دست نخورده . گرم، صمیمی و به رنگ قناعت. حسی شبیه به خانههای باصفای دههی هفتاد و شصت داشت. حیاطی بزرگ که زیر درخت کُنارش، قفس کوچکی برای مرغ و خروسها ساخته بودند و میوههای سبز و نرسیدهی کُنار روی شاخهها خودنمایی میکردند. یک تاب دو نفره سفید رنگ که سایبان داشت گوشهی حیاط بود، بچهها با شور و شوق معصومانهای رویش بازی میکردند.
دم در، خواهران داغدار شهید ایستاده بودند و خوشامد میگفتند.لباس های بلند مشکی و گشاد که نشان از اصالت و سنت زنان عرب بود. «نَفنوف» لباس زیرین بود و یک لایه پارچه توری مشکی رنگ که اسم ان هم «ثوب» است بر تن داشتند . «شیله» را دور تا دور سرشان پیچانده بودند. غرق در وقار و متانت و نجابت بودند. وارد که شدیم، با مادرانی روبرو شدیم که با پوشش اصیل و روسریهای عربی، به رسم سنت، صورت را پوشانده بودند و فقط چشمانشان پیدا بود. چشمانی که دریایی از صبر در خود داشتند. وقتی مادر بزرگوار و صبور شهید را بغل کردم، خستگی و آن غمش را حس کردم.چشمانش بی فروغ ،صدایش خاموش و حالش را پریشان و مغموم دیدم. غم او را زده بود. نشانه گیریش دقیق و مستقیم بود. و بدون خطا به قلب این مادر اصابت کرده بود.
خانم مقومی شروع کرد،ایشان خودش هم مادر شهید است و بزرگترهای کاروان هر کدام شهیدی را در سینه و قلبشان حمل میکردند. با چشمانی اشکبار شروع کردند به خواندن همان شعرکاروان حضرت زینب. ما کاروان زینب شیر خداییم ، ما پیروان دختر شیر خداییم، هست بر دل این مادران داغ شهیدان، بر دست گرفتیم پرچم سرخ شهیدان ، راه شهیدان ادامه دارد، راه شهیدان ادامه دارد، تا مرگ دشمن پایان ندارد ، الله اکبر خامنه ای رهبر ، الله اکبر خامنه ای رهبر …
ما جنگ را ندیده بودیم، اما وقتی به چهرههای داغدیدهی خانواده های مدافعان حرم و وطن نگاه میکردیم، قلبمان همانطور فشرده میشد که قلب آنها در دههی شصت. هر کسی یک گوشه با پر چادر زیر چشم هایش را پاک میکرد . تا یکی از خواهرا برایمان دستمال کاغذی آورد. در این میان، خانم تقیانی از سکینه خانم، خواهر شهید، دعوت کرد تا برایمان صحبت کند. من مقابلش نشستم وشروع کردم به فیلم گرفتن. با متانتی زینبی لب گشود تا از برادرش بگوید… بغض میکند، لبخند میزند و گاهی به نقطهای دور خیره میشود. انگار محمد را همانجا، گوشه کنار خانه یا دم در اتاق میبیند. چای های عربی در فنجان های کوچک مقابلمان قرار گرفت . در حال عکس و فیلم گرفتن که بودم نتوانستم بخورم. تا آمدم برش دارم چادر یکی از خانم ها داخلش افتاد و حسرتش به دلم ماند .
جرعه دوم
این چای ها یک عطر وطعم دیگر دارد . چای لب سوز خوش عطر با برکت خانه ی شهید. فنجان را کنار گذاشتم در دور بعد دوباره چای آوردند بی معطلی برداشتم و گوارای وجود کردم. ولی دلم میخواست یک لیوان پر از آن را زیر درخت قشنگ و پربار کُنار میبردم،همانجا روی آن تنه ی درخت مینشستم . به آسمان نگاه میکردم و جرعه جرعه این چای شیرین خانهی محمد را سر میکشیدم. شاید به برکت این لقمه حلال من هم عاقبت بخیر میشدم.
و اما تلخترین لحظه، موقع خداحافظی بود. دوباره رفتم سراغ مادر شهید تا برای آخرین بار در آغوشش بگیرم. در همان حال که صورت خیس از اشکم را به صورتش گذاشته بودم، در گوشش زمزمه کردم «مادر، برای من دعا کن… دعا کن من هم شهید بشم، نمیخوام به مرگ عادی بمیرم.»
تا این را گفتم، انگار تمام بندهای دل آن مادر پاره شد. ناگهان بغضش ترکید و عنان گریه از دست داد .با صدایی که از عمق جانش میآمد، پیاپی گفت: «نه… نه… نه… نه…».
آن لحظه بود که به خودم اعتراف کردم حماقت کردم. انگار با حرفم، تلنگری زده بودم به کوه صبری که به سختی خودش را استوار نگه داشته بود. داغش را تازه کرده بودم. در دلم گفتم کاش دهانم را گل میگرفتند و این را نمیگفتم. دیدن دوبارهی اشکهای روانش جگرم را سوزاند و آن لحظه اصلاً خودم را نمیبخشیدم حتی حالا هم، پشیمانم. او میان گریههایش برایم دعای عاقبتبخیری کرد، اما طنین آن «نه» گفتنهایش، تا ابد توی گوشم ماند. صدایی که میگفت هیچ مادری، حتی اگر مادر شهید باشد، دلش نمیآید پرپر شدن جگرگوشهی دیگری را ببیند.
او میگوید و آنها مستقیم روی قلبم حک میشوند.
به قلم زینب بابائی