کافه ای روبروی حوزه ما هست که همیشه وقتی از دور نگاهش میکردیم، یک کافهٔ پر زرق و برق با قیمت های بالاشهری به چشم میخورد، کافه ای که شعارش سرو نوشیدنی با باقلوا های رنگی رنگی و گرون بود، جایی که پاتوق دختر پسر های نه چندان هم مسیر ما به نظر میرسید.
چند جوون هم اونجا کار میکنند، کارمند هایی که لباس های سرمه ای یکسان دارن و روی سرشون یک کلاه متحد الشکل هست.
راهپیمایی پیاده به پایان خودش رسیده بود، در ۳۴ امین شب متوالی؛ که البته چون یک روز از ابتدای جنگ دیرتر شروع کرده بودیم باید روز ۳۵ ام میبود ولی مع الاسف کاروان ما روز ۳۴ ام خودش رو میگذروند.
وقتی رسیدیم به حوزه و راهپیمایی تمام شد، صاحب کافه بیرون آمد و با استقبالی گرم یکی یکی دست داد و احوال پرسی کرد.
بهش گفتیم: ماشاءالله که تو دوران خلوتی تا پاسی از شب با روشن نگه داشتن چراغ کافه تون محله رو زنده و فعال نگه داشتید.
جواب داد: بله وظیفه ست، تازه ما یک روز زودتر از شما شروع کردیم! شما روز اول جنگ نبودید و ما بودیم.
گفت ما اینجا یک روز در میون میزبان حسین ستوده هستیم. اون گوشه کافه یک میز کوچیک داریم، با یک کلاه آفتابی میاد و پشت به جمعیت اون گوشه میشینه، یک چیزی میخوره و میره.
بعد هم یک سوال پرسید: شما شبهایی که از اینجا رد میشید پشت بلندگو میگید: «خداقوت به رفقای آدلی کافه، “ارومیه”» این ارومیه چیه؟ همه بچه هامون واسشون سوال شده! (همراه با لبخندی ملایم)
با تعجب گفتیم: ما میگیم ارومیه؟ نه بابا همچین چیزی نگفتیم، شاید یک چیز دیگه بوده و اشتباه میشنوید.
(بماند که بعد از اون شب هرچی فکر کردیم نتونستیم بفهمیم کدوم کلمه رو میگفتیم که اینطوری میشنیدن، با مجری قرار گذاشتیم این دفعه بعد از خداقوت تصریح کن که ببینید من دارم نمیگم ارومیه)
بعد از خوش و بش کلی تعارف کرد و گفت شما هم هر از گاهی تشریف بیارید در خدمت باشیم.
موقع خداحافظی، مسئولمون که ملبس بود گفت: من همیشه خیلی دوست داشتم بیام کافه شما ولی میترسم لباس و هیبت من رو ببین بعضی مشتری هاتون پاشن برن!
جواب داد: اون مشتری ای که بخواد بخاطر شما بره همون بهتر که دیگه مشتری نباشه!
آخر خداحافظی گفت: اجازه بدید چند شب کل پذیرایی موکبتون با ما باشه! مثلا چای بدیم دست مردم و کنارش یه چیز دیگه.
یادم میاد توی جنگ ۱۲ روزه هم من شب ها میایستادم دم در یک میز ساده هم گذاشته بودیم تا ساعت ۱۲ شب چای میدادیم به خلق الله. اون موقع هم مسئول کل شعبه های «آدلی کافه» اومد این طرف خیابون و کلی با خم خوش و بش کردیم، اون هم خودش یک خاطره مفصله که باید تعریف کنم، مثلا ازش پرسیدم چرا شب ها تا ۱۰ بیشتر باز نیستید؟ گفت آره ما باید تا ساعت ۱۲ باشیم ولی اینجا مثلا دختر ۱۸ ساله داریم که کار میکنه دیگه نمیتونم تو این وضعیت نصف شب بفرستمش خونه.
به شخصه وقتی به این ماجرا و ماجرا های مشابه نگاه میکنم، با خودم میگم واقعا ما چی میدونیم از این قشر؟ واقعا نگاهی که به این بخش از جامعه که اکثریت جامعه رو هم تشکیل میده نگاه درستیه؟ چقدر باهاشون ارتباط گرفتیم و وارد زندگی هاشون شدیم و این ظرفیت بی نظیر رو دریافتیم؟!
و در کنارش عمدا اسم این کافه خوب رو نام بردم، چه خوبه تو این ایامی که کافه هایی مثل لمیز و ساعدی نیا بی غیرتی خودشون رو نشون دادن ما کافه های خوب و بزرگ رو معرفی کنیم تا بریم ازشون حمایت کنیم
بله «آدلی کافه» یکی از کافه های خوب و باشرف است.
نه فقط کافه، هر نوع کسب و کاری که سراغ داریم رو معرفی کنیم به همدیگه.
————————
پ.ن: آدلی به زبان آذری یعنی معروف، شهره
پ.ن۲: عکس خوبی از شعبه نزدیک خودمون (مرزداران) پیدا نکردم مجبور شدم از شعبه ای که کمی دور تره بذارم.
به قلم ایام