دسته بندی ها:

مدت زمان مطالعه

4

دقیقه

زیر همان پرچم همیشگی!

نویسنده:

سردبیر مجله

تاریخ انتشار:

اردیبهشت 4, 1405

تعداد بازدید:

699

بازدید

نزدیک تجمع میدان ولیعصر که شدم، دیدم همه مردم با نظم و ترتیب روی صندلی‌های چیده شده رو به روی یک سن بزرگ و حرفه‌ای نشسته‌اند.

همه‌چیز شیک و تمیز مرتب و با یک آنکادر ارتشی!

اوضاع خیلی با فضا و حال و هوای اربعینیِ تجمعاتی که از قبل رفته بودم فرق داشت. دو دور کامل میدان ولیعصر را چرخیدم، موکب‌ها، صف‌ها و همه‌چیز شیک و رسمی. حتی اینجا یک موکب بزرگ مهدکودک داشت و بچه‌ها را چندساعتی نگه می‌داشتند و شاید همین خیلی به نظم و سکوت مراسم کمک می‌کرد.

چون صندلی چیده بودند و همه‌چیز در نظم بود نمی‌توانستم بین مردم بچرخم و خوب نگاهشان کنم و حتی کنشی ازشان ببینم. داشتم ناامید می‌شدم از قابی برای روایت نوشتن که چشمم به سکوی «پرچم‌دار» افتاد. ایده این کار را قبلاً دیده بودم که توی مشهد یک پرچم را بلند کرده‌اند و چندین روز است تمام ۲۴ ساعت شبانه‌روز دست‌به‌دست مردم نگهش داشته‌اند و ثانیه‌ای آن را زمین نگذاشته‌اند. قسمت جالب ماجرا این بود که دفترچه نام‌نویسی و رزرو ساعت داشت. دیدم یک خانواده پرچم را رزرو می‌کنند برای ساعت ۲۱ تا ۲۱: ۱۵ دقیقه فردا شب!! ساعت‌ها تا ۱۲ امشب پر بود. از آقایی که پشت میز نشسته بود پرسیدم: «خب بعد از ۱۲ تمام تا فردا؟» گفت: «نه.. شب تا صبح هم خودمون یا بعضی از مردم می‌گیریم.» گفتم: «خودتون؟» گفت: «پنج شیش نفری هستیم، دوستیم، مردم هم هستند مثلاً یک حاج‌خانم اومد گفت من خونه‌م نزدیک اینجاست. بعد از نماز صبح میام و اومد. یا همین امروز ۴ صبح دوساعتی می‌شد که تنهایی داشتم پرچم رو می‌چرخوندم یه ۲۰۶ اینجا نگه داشت، پیرزن و پیرمردی پیاده شدند پیرزن اومد بالا چنددقیقه‌ای پرچم چرخوند، پیرمرد هم این پایین وایساده بود به شوخی و خنده که ایشالا بری برنگردی»:)

پشت سکوی دو متری را نگاه کردم دیدم پله سختی دارد، مثل پله فلزی تخت‌های دو طبقه خوابگاه‌ها و سربازخانه‌ها. هرچه بود برای پیرزنی چادری بالا رفتنش سخت می‌آمد ولی رفته بودند.

میله پرچم هم قصه دار به نظر می‌رسید. پرسیدم، آقایی که خدایی صدایش می‌کردند و از تیم خودشان بود، گفت: «یکی از بچه‌های اهل فن‌مون این‌رو آورده. ظاهر چوب بلند و محکمه اما سبک و خوش‌دست، مناسب هر سنی. خیلی وسواس به خرج دادیم تا بالاخره این‌رو انتخاب کردیم.»

چوب را رنگ کرده بودند اما یک ترَکی داشت که قدیمی می‌زد، انگار سال‌ها قبل یکی نگهش داشته و حالا اینجا نقش و سرنوشتی برایش پیدا شده بود.

همین‌طور که داشتم سؤال و جواب می‌کردم و گفتم روایت می‌نویسم، گفتند: «یک ماجرای قشنگی اینجا داشتیم!

چند روز پیش حدود ساعت ۵ بعدازظهر، یه دختر نوجوان چادری داشت ازاینجا رد می‌شد، تعارف زدیم: می‌خوای پرچم رو نگهداری؟ دختر تمام صورتش بهت و تعجب شد چند ثانیه دهانش بازماند و مکث کرد و بعد گفت من؟؟!!

این‌قدر براش عجیب بود که ما هم تعجب کردیم گفتیم بله.

دختر رفت بالا، پرچم رو گرفت و تمام ۱۵ دقیقه‌ای که اون بالا بود پهنای صورتش اشک شد. حالا ما بودیم که دهانمون از تعجب باز موند.

یکی از بچه هامون تئاتریه. اسمش نیماست. رفت سر صحبت رو با دختر باز کرد ببینه ماجراش

چی هست. اصلاً صبر کنید نیما خودش تعریف کنه.»

زنگ زد و دو دقیقه بعد نیما آمد. گفت: «رفتم صحبت کنم، دختر خیلی حیا داشت و سرش کامل پایین و نگاه هم نمی‌کرد، کمی صحبت کردم و گفتم من تئاتری‌ام. گفت من هم از بچگی تئاتر خیلی دوست داشتم و… خلاصه یخ صحبت باز شد. گفت من از عبدل‌آباد تنها میام. هر شب هم میام میدون ولیعصر که بتونم با آخرین سرویس مترو برگردم خونه. شب که برمی‌گردم دیروقت و تاریکه. ده دقیقه‌ای تا خونه راهه و خیلی هم می‌ترسم. ولی ترس اصلیم تو خونه هست. مامان و بابا و خواهر و برادر من مخالف حجاب و عقاید و تجمع اومدنم هستن. تو خونه جنگ دارم. خیلی اذیت می‌شم و… . امروز ظهر با مامانم دعوای مفصلی داشتم. با خدا قهر کردم گفتم اصلاً نماز هم دیگه نمی‌خونم. اومدم میدون ولیعصر، چشمم به تابلوی میدون افتاد، گفتم امام زمان آگه حواست به من هست یه نشونه برام بفرست که من بازم بیام یا نه؟ این رو تو دلم گفتم و فقط چند قدم اومدم جلو که شما به من گفتید بیا این پرچمی که ده روزه زمین گذاشته نشده رو نگه دارم».

نیما گفت ماجرای این دختر را برای گروهمان تعریف کردم، دقیقاً همان وقتی‌که بچه‌ها دیگر سرد شده بودند و کم‌کم می‌خواستیم کار را جمع کنیم. چیزی که این دختر تعریف کرد دل ما را هم گرم کرد تا پرچم را همچنان نگهداریم.

رفتم از این پرچم ماجرادار عکس بگیرم، دیدم دقیقاً بالایش روی دیوار معروف میدان ولیعصر نوشته:

خوش برو سوی باغ‌های بهشت

پرچمت بر زمین نمی‌ماند

برچسب ها

جدول محتوایی

دسته بندی مطالب

مطالب مرتبط