قبل جنگ، إفه داشتم که نمیتوانم زیاد تایپ کنم! با قلم روی کاغذ مینویسم و بعد سر فرصت، منتقل میکردم! اما الان! وقت کو؟ همه را تایپ میکنم و تمام!
جنگ آدم را عوض میکند… الان داشتم به همسرم پیامک میزدم که دلم گرفته! میخواهم کارهای بزرگی برای کشورم انجام بدهم… اما دست بسته است. خدا شاهد است دیشب را اصلاً عمیق نخوابیدم. فقط دعا میکردم گروه استشهادی مذاکره، که جانشان کف دستشان است، به سلامت برگردند!
آخر، آن خبیثان، نه پیمانی میشناسند و نه مهمانی!!!
امروز صبح با فرض دیدن امیرحسین روی تخت، با پوشک، بدون تکلم، بدون برقراری ارتباط چشمی، بدون بلع در حالی که غذایش برایش گاواژ میشود (یعنی از لوله بینی-معدهای) رفتم بیمارستان (حال جمعه قبلش اینگونه بود). اما در کمال معجزه! شنیدم دارد مرخص میشود. گفتم لابد با گاواژ مرخص میشود! رفتم و دیدم نه!! میخورد، حرف میزند، راه میرود، به من لبخند میزند…
امیرحسین تو معجزهی خدایی!
امیرحسین، در شمال تهران، در بمباران، هم از طبقه پنجم پرت شد و هم زیر آوار ماند. خواهرش شهید شد، پدر سوختگی شدید و مادر مجروح… مادرش، فرشته توکل بود. به ما درس صبر میداد… به زودی روایتش را خواهم گذاشت… انشاءالله.
ظهر به سمت برگزاری کشیکم رفتم… اما دلم و فکر و ذکرم با امیرحسین بود… نگران بودم در هلهلهی شادی ترخیص، داروهایش را یادشان رفته باشد. پس به مادرش زنگ زدم. گفت حمام رفته بود و امیرحسین را هم حمام برده است. خانهشان که تل خرابهای است؛ خانه اقوامشان بود. تصمیم گرفتم پای کارش بمانم. تصمیم گرفتم پای زخمها و فراز و فرود درمانش بمانم. مثل ایران… مثل وطن…
همه از امیرحسین دل بریده بودند و میگفتند وضعش خراب است و بچه عادیای نمیشود! اما پرسنل بیمارستان و مادر، پای او ایستادند و تسلیم نشدند… مثل مردمی که پای خیابان ایستادهاند! اصلاً مادر، همین است! از بچهاش کوتاه نمیآید… مثل ما که داریم تلاش میکنیم برای ایران، مادری کنیم!!!!
راستی، امشب خیابان نیستم. در خیابان، دل بیقرارم حالش بهتر است. امشب دلم میخواهد با خدا نجوا کنم و زار بزنم که: «انت القوی و انا الضعیف فهل یرحم الضعیف الا القوی…»
جنگ آدم را عوض میکند… زار زدنم، التماسم به درگاهش بیشتر شده… جنگ، باید آدم را عوض کند! جنگی که با خون قائد شهید و ۱۶۸ دختر مینابی شروع شده باشد، باید بتواند خونها را به جوش بیاورد! ای خون رگهای من، بجوش و بجوشان… بروی و برویان! باذن الله تعالی!
به قلم دکتر صدیقه طهرانچی