کسی چه میداند؟ شاید درست در آن لحظهای که نمیدانی چرا، وسط معرکهای تاریخی ایستادهای و خودت خبر نداری! ⏳
همه چیز با یک تصمیم، یک پیام و چند اطلاعرسانی شروع شد. نتیجهاش جلسهای بود که قرار بود درست پیش از شروع مراسم تشییع شهدا، وسط گلستان شهدا برگزار شود. صحبتها تازه شکل گرفته بود که صدایی در آسمان پیچید؛ صدای شکافته شدن هوا و عبور جنگنده. ✈️
هنوز چند پلک نزده بودیم که ناگهان خیابانِ کنار گلستان منفجر شد. انفجار اول… و بلافاصله انفجار دوم! دودی غلیظ به هوا برخاست. نمیدانم چه شد که به جای استرس، از جا بلند شدم و فریاد «مرگ بر آمریکا» سر دادم. انگار خون تازه در رگهایم دویده بود و زانوهایم جان گرفته بود. ✊🔥
ولوله شده بود؛ عدهای شعار میدادند و عدهای سراسیمه به سمت محل حادثه میرفتند. رفیق ما هم از جا پرید تا خودش را به معرکه برساند، اما مانعش شدیم؛ میدانستیم حضورمان در آن لحظه فقط دستوپاگیر است. نشستیم تا بحث را ادامه دهیم، اما همانطور که حرف میزدم، متوجه شدم بغلدستیام به شدت میلرزد. 😰
بیاختیار دستم را روی پایش گذاشتم. چهرهاش کاملاً رنگباخته بود، اما سعی داشت خودش را آرام نشان دهد. بلندش کردیم و به زیر آفتاب رفتیم. ناخودآگاه به سرم زد شوخی کنم تا فضا عوض شود. آنقدر سر به سرش گذاشتم که بالاخره یخِ لحظه آب شد و شروع کرد به خندیدن. ☀️😊
همانطور که ذرهذره اشک از گوشهی چشمش میچکید، گالری گوشیاش را باز کرد و تصاویر خطاطیهایش را نشانم داد. خیرهکننده بود! نمیدانستم چنین هنری در انگشتانش دارد. با تعجب گفتم: «تا حالا رو نکرده بودی؟!» 🖋️✨
خندید و گفت: «اولین سال دانشجویی من همزمان شد با روزهای التهاب “زن، زندگی، آزادی”. آن روزها از این خطاطیها میکردم و به دخترها هدیه میدادم.» 🖼️
کمی که آرامتر شد، از حرفهایش فهمیدم چیزهایی دیده بود که نگاهش را به نظام تلخ کرده بود و آن هدیهها هم بوی حمایت میداد. بعد در حالی که اشکهایش را پاک میکرد، ادامه داد: «تا راهیان نورِ امسال… که یهو با عکس شهید عجمیان چشمتوچشم شدم. نمیدونم چی شد که شرمم شد. با خودم گفتم تو برای اون دخترا که فکر میکردی بهشون ظلم شده کاری کردی، اما برای عجمیان چی؟!» 💔🕊️
نمیفهمیدم چرا درست وسط آن بمباران و هیاهو، یاد گالری گوشی و خاطرات راهیان نور افتاده بود. خوب میدانستم که هنوز سوالهای زیادی درباره انقلاب دارد، اما حرفهای آن روز و حضورش در آن میدان، از یک قلبِ منقلب شده خبر میداد. ❤️🩹🇮🇷
به قلم منصوره سادات موسوی