مدت زمان مطالعه

3

دقیقه

انگار این جنگ اومد که مارو آدم کنه!

نویسنده:

سردبیر مجله

تاریخ انتشار:

فروردین 12, 1405

تعداد بازدید:

104

بازدید

انگار این جنگ اومد که مارو وارسته کنه (آدم کنه).

چند روز پیش که صاحب‌خونمون خبر داد خونه رو زدن، گفت بیایید وسایل‌تون رو ببینید چه می‌کنید. با هزار دلهره و اضطراب راهی خونه شدیم. از سرِ کوچه، جنازه‌ی خونمون رو دیدم. مثل لیلا خاک‌سرخ احساس کردم زیر هزار خروار خاکم. کشون کشون خودم رو به ساختمون رسوندم. در و پنجره‌ها ریخته بود. شیش هفت تا مرد غریبه با کفش وسط خونه، روی فرش‌هایی که بین خاک و شیشه‌خرده گم شده بودن. ساعت شکسته‌مون که روی ۱۳:۳۰ (لحظه‌ی اصابت موشک) جون داده بود. برنامه‌ی کلاسی پسرم روی در کنده شده بود. کمدش دو نیم شده بود. لباس‌های دخترم رو که با دقتی دخترانه تو کمدش آویز می‌کرد، جوراب لبه‌توری صورتی‌اش روی زمین، زیر پای مردان غریبه بود.

دودکش موتور خونه که از گوشه‌ی کمد دیواری دهن باز کرده بود و دوده‌ها یادگاری‌های مجردیم رو سیاه و کبود کرده بود. در آشپزخانه که خصمانه از لولا جدا شده بود و سینه‌ی یخچال دلبند جهیزیه‌ام رو نشونه رفته بود… آه از اون حمام و سرویسی که با وسواس تمام یک‌درمیون پدرش رو درمی‌آوردم و منیت‌هایم رو تو فاضلابش می‌ریختم و بعدش یه میلیون تذکر به بچه‌ها می‌دادم.

روسری‌های محبوبم… تو انواع جنس و طرح و رنگ، از کشوی «ممنوع! دست نزن مامان» شره کرده بود. عطری که تازگی از مشهد از سید خریده بودم و لحظه‌ی آخر یادم رفته بود تو کتابخونه جا مونده بود، شکسته بود و برای کتاب‌های بسته به جانم بهشت‌زهرایی درست کرده بود بوییدنی… خلاصه که ته‌مونده‌های تعلقاتم به دنیا رو دونه‌به‌دونه به دار آویخته بود اون موشک لعنتی.

شوهرم صدایم کرد و شیشه‌ای رو که مثل خنجر دقیقاً به شکل خنجر عمیییق تو دیوار هال فرو رفته بود، نشونم داد. یاد اون جمله‌ی یزید تو آخرین تعزیه افتادم: «این به عوض نبرد بدر…»

اینکه بعدش چی شد و بر من چی گذشت اون شب، بماند.

صبح فردا چشمم رو که باز کردم، دوباره مثل همون لیلا خاک‌سرخ از زیر هزار خروار خاک احساس کردم. کابوسی دیدم، محال. حالم هیچ خوش نبود. اینکه ۱۴ فروردین کجا باید برگردم و چی کنم و این چه بلایی بود سر ما اومد…

گوشی رو برداشتم، بین گروه‌ها و کانال‌های خبری بالا پایین می‌کردم، دستم خورد و یکی‌ش باز شد. اولین پیام میخکوبم کرد:
أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ
آااااه، خدای مهربانم…

تمام شد. همه‌ی اون غم و اندوه، حس‌های بد یکباره ریخت. صدای نفس‌های پسر کوچولوم منو به خودم آورد. سبحان‌الله! الهِ من! چه امتحان آسانی از من گرفتی و ظرفیتم رو می‌دونستی. تا ۱۴ فروردین هم خدا کریمه.

این جنگ در ابعاد جهانی‌اش به‌کنار، تو قلب تک‌تک ما هم داره اتفاق می‌افته. سلول به سلول وجودمون که ادعای مبارزه با استکبار کرده باید بره جواب بدهه. انشاءالله تو پایان جنگ نسخه‌ی بسیااااار ارتقا‌یافته‌تری از خودمون خواهیم بود.

مامانم همیشه می‌گفت: «خدا قَد و قواره‌ی یتیمو می‌سنجه، یتیمش می‌کنه» (ترجمه‌ی تحت‌اللفظی از ترکی، به مفهوم همون تعادل بلا و ظرفیت). قطعاً ما به ظرفیت یتیم شدن رسیده بودیم. ما که خیلی وقت پیش به ظرفیت غیبت اماممون رسیده بودیم. با همه‌ی تلخی و دردش امیدبخشه، یه‌جورایی مهندسی معکوس. دیگه باید اماممون بیان، اوضاع ما رو کمتر از حضرت حجت جواب نیست.

خیلی طولانی شد. سنگین بود حرف‌های روی دلم که هنوز به مامانم و خواهرام نگفتم 😊

راستی چی می‌خواستم بگم؟ آهان، همون که جنگ اومده مارو آدم کنه… هر کسی رو یه جور… (حرف اصلیم یادم رفت)

راوی: خانم معزز

برچسب ها

جدول محتوایی

دسته بندی مطالب

مطالب مرتبط