مدت زمان مطالعه

4

دقیقه

به نام محمد برادرم

نویسنده:

سردبیر مجله

تاریخ انتشار:

فروردین 31, 1405

تعداد بازدید:

324

بازدید

خانه‌ی ما همیشه بوی نان تازه و عرق جبین پدر را می‌داد. از آن خانواده‌های سنتی ریشه‌دار که قناعت، زیور سفره‌های ساده‌مان بود. میان آن همه قد و نیم‌قد، من دختر دوم بودم و محمد، ششمین گلِ این باغچه، کوچک‌ترین برادرم. اما برای من؟ محمد فراتر از یک برادر بود. از همان لحظه‌ای که قنداقه‌اش را برای اولین بار میان بازوانم گذاشتند، بندی به دلم گره خورد که تا امروز باز نشده است. حس می‌کردم او پاره‌ای از وجود من است. انگار نه خواهرش، که مادر دومش بودم.

همیشه معتقد بودم «محمد» نام‌ها، یک تکه از مهر پیامبر را در دل دارند. محمد من هم همین بود. وقتی از در می‌آمد، انگار خورشید به خانه‌مان سرک می‌کشید. محال بود لبخندش را ببینی و غم از دلت پر نکشد. چنان ابهت و مردانگی داشت که در همان جوانی، بزرگترهای فامیل هم برای هم‌کلامی با او پیش‌قدم می‌شدند. او پلی بود میان نسل‌ها، هم با کودکان هم‌بازی می‌شد و هم پای صحبت پیران طایفه می‌نشست.

محمد تیز بود. لازم نبود لب وا کنم تا بفهمد دلم گرفته است. زنگ می‌زد، می‌آمد و با آن شوخ‌طبعی منحصربه‌فردش، گره از ابروهایم باز می‌کرد. با اینکه از من کوچکتر بود، اما شانه‌هایش تکیه‌گاه محکمی برای من بود، انگار برادر بزرگترم باشد.

روزهای جنگ که شروع شد، محمد همانی شد که باید می‌شد. محیط کارش را، دوستانش را و آن مسیر سخت را با عشق انتخاب کرده بود. یک‌بار با همان لبخند همیشگی‌اش گفت سکینه، من هر روز صبح با غسل شهادت می‌روم سر کار… یک شب که آسمان از صدای بمباران می‌لرزید، گفت دیشب اشهدم را خواندم و خوابیدم، اما حیف که صبح دوباره چشم‌هایم باز شد.

دم یک افطار تلخ، وقتی ظرف غذا را دستش می‌دادم، با هیجانی که سعی می‌کرد پنهانش کند گفت امروز انفجار درست چند قدمی‌ام بود. اگر کمی جلوتر بودم، دیگر محمدی نداشتی…قلبم ایستاد. چادرم را دور کمرم سفت کردم و با تشر خواهرانه گفتم حواست به خودت باشد محمد. دیگر نرو سر کار تا این جنگ تمام شود.

نگاهی به من کرد که هنوز هم داغش روی دلم هست. گفت مگر می‌شود نرفت؟ می‌خواهی بگویند از جنگ ترسیده؟ هر چه خدا بخواهد همان می‌شود.

روزهای آخر، انگار محمد روی زمین راه نمی‌رفت. نوری به صورتش نشسته بود که خودش هم حسش کرده بود. برایم تعریف کرد که به همکاران نورانی‌اش می‌گفته شهید زنده و آن‌ها در جوابش گفته بودند محمد، تو که صورتت از ما هم نورانی‌تر است، تو زودتر پر می‌کشی…

شب آخر، قرار فردا را گذاشتیم. گفت یک لباس دارد که برایش گشاد شده، بیاورد تا برایش تنگ کنم. گفت لباسی هم برای محمدطاهای من می‌آورد. از من قول گرفت، اول لباس خودم را ردیف کن، بعد مال پسرت را. من هم توی دلم داشتم لیست افطاری فردا را می‌چیدم. کاش آن «فردا» هیچ‌وقت از راه نمی‌رسید…

صبح آن روز سیاه، هولِ عجیبی به جانم افتاده بود. گوشی مدام زنگ می‌خورد، سراغ محمد را از همسرم می‌گرفتند. دلم آشوب بود. همیشه وقتی دلم می‌لرزید، «آیه‌الکرسی» آرامم می‌کرد، اما آن روز… انگار کلمات از من فرار می‌کردند. به وسط آیه که می‌رسیدم، همه چیز یادم می‌رفت. زبانم بند آمده بود.

همسرم با عجله رفت و مرا نبرد. اشک‌هایم بی‌اختیار راه باز کرده بودند روی صورتم.

خواهرشوهرم و همسرش نزدیک ظهردنبالم آمدند.روز 21 اسفند 1404 ساعت 12:30 در ذهنم حک شد. توی ماشین، انگار هوا برای نفس کشیدن کم بود. آنها با چهره‌هایی که گرد غم رویشان نشسته بود، مرا با خودشان بردند. التماس می‌کردم، چنگ می‌زدم به صندلی و می‌گفتم«مرا ببرید بیمارستان… می‌گویند پیدایش نکرده‌اند، من خودم باید بگردم، من خودم محمد را پیدا می‌کنم…» اما نگاه‌های لرزانشان حقیقت تلخی را پنهان می‌کرد .آن‌ها مأمور بودند مرا مستقیم ببرند به خانه‌ی پدری، به همان جایی که همیشه پناهگاه بود و حالا داشت می‌شد قتلگاه آرزوهایم.

هرگز فکر نمی‌کردم روزی برسد که از رفتن به خانه‌ی بابا واهمه داشته باشم. من، سکینه، حامل پیامی بودم که می‌دانستم کمرِ اهالی آن خانه را می‌شکند. وقتی رسیدیم، دنیا روی سرم آوار شده بود. بین «باور نکردن» و «فریاد زدن» دست و پا می‌زدم.

در را که باز کردم، مادرم با همان نگاه نگران و مهربانش دوید سمتم. وقتی لرزش صدایم را شنید، وقتی فهمید محمدمان رفت، با دست‌های لرزانش مرا به عقب هل داد. فریاد می‌زد «پسرم چیزیش نشده… هیچی نگو سکینه, هیچی نگو…» انگار می‌خواست با انکار من، حقیقت را هم منکر شود. و پدرم… آه از پدرم. قامت استوارش در یک لحظه فرو ریخت. تعادلش را از دست داد و من میان جیغ‌ها و ضجه‌های خودم، مانده بودم چطور او را که تمام دنیایم بود، از روی زمین بلند کنم.

حیاط خانه کم کم پر شد از خواهرها و برادرها. یکی‌یکی می‌رسیدند و منِ درمانده، باید خبری را به آن‌ها می‌خوراندم که گلوگیرِ خودم شده بود.

‌چطور باید به آن‌ها ثابت می‌کردم حقیقتی را که خودم هنوز در اعماق قلبم به آن می‌گفتم «کابوس»؟

حالا از آن روز تلخ، کار من شده است تکرار یک تمنا. هر بار که به مزارش می‌روم، در گوش خاک نجوا می‌کنم «خدایا، بیدارم کن. بگو که این‌ها همه یک خواب سنگین بوده است.»

عجیب است که خورشید هنوز طلوع می‌کند، که آدم‌ها هنوز نفس می‌کشند و دنیا از حرکت نایستاده است.

چطور می‌شود دنیا برقرار باشد اما نفس محمدِ من قطع شده باشد؟

جای او نه فقط در سفره‌های افطار، نه فقط در قابِ عکس روی دیوار، که حتی در خلوت‌ترین تخیلاتم هم خالی است. من هنوز در ذهنم با او حرف می‌زنم، برایش لباس می‌دوزم و منتظرم زنگ بزند و بگوید «سکینه، غصه نخور، من آمدم.» دلم برای یک لحظه دیدنش، برای همان خنده‌هایی که تلخی روزگار را می‌شست، انقدر تنگ شده که حس می‌کنم قلبم دیگر برای سینه‌ام بزرگ است.

کاش… فقط کاش می‌شد یک بار دیگر درِ این خانه باز شود و قامت بلند محمدم توی چارچوب در جان بگیرد.

برچسب ها

جدول محتوایی

دسته بندی مطالب

مطالب مرتبط