مدت زمان مطالعه

2

دقیقه

می‌خواهم فعلا نَفَس صدایت کنم!

نویسنده:

سردبیر مجله

تاریخ انتشار:

فروردین 21, 1405

تعداد بازدید:

475

بازدید

سلام دخترکم…
این روزها مدام دلشوره دارم و نگرانم…

گاهی که به خودم نهیب می زنم که؛
مگر ما خدا نداریم؟
مگر ما بر حق نیستیم؟
مگر پس از دنیای فانی اخرتی باقی در انتظارمان نیست؟
مگر فرزندان ما امانتی در دستان ما نیستند؟
مگر ما برای عبور از این دنیا نیامده ایم؟
مگر ما عهده دار انتقام گرفتن از ظالمان برای تمام خون دل های مظلومان از ابتدای خلقت تا کنون نیستیم؟
مگر ما منتظر امام زمان نیستیم و نباید به یاری اش از جان گذر کرده باشیم؟
آرامم…
ولی وقتی این حرف ها یادم می رود، وقتی صدایی مهیب به گوشم می خورد، وقتی اخبار را دنبال می کنم، وقتی برق می رود، وقتی اطرافیان از نگرانی هایشان می گویند، انگار برای لحظاتی ته دلم خالی می شود.
ولی زود به خودم تشر می زنم و خودم را به خدایمان می سپارم…
دخترکم ببخش که با تو کم سخن می گویم…
راستش را بخواهی دوست دارم بیایم کنارت، دستانت را بگیرم، نگاه در نگاه پر مهر و معصومت، معلق، رها و به دور جنگ و صدا، با تو زمزمه کنم که: الله لااله الا هو الحی القیوم… لاتاخذه سنه و لا نوم…
دوست دارم صدایت کنم…
اما هنوز که برایت اسمی انتخاب نکرده ایم…
می خواهم فعلا نَفَس صدایت کنم…
به امید روزی که در پس این روزهای سخت، و در روزی که پیروزی در دلها احساس می شود، نفس کشیدنت را آغاز کنی…
در این دیار نفس بکشی و سرمست باشی از اینکه در ایرانی به دنیا آمدی که مردمانش به راستی چون فولاد سخت بودند…
آنها جز آزادی و آزادگی چیزی نخواستند و به خونِ سرخ، مُهر آزادی خود را بر تارک جهان کوفتند…
مردمانی که بعید است در زنده بودنشان خاک و وطن را به دشمن دهند از ترس…
دخترکم… نفسم… دوستت دارم…
ما برای همه ی نفس ها نذر کرده ایم…
به دنیای زیبایی قدم خواهید نهاد که خون مردان خدا ضمانت قداست و پاکی و امنیتش خواهد بود…
نفس جان؛ داریم دنیا را برایتان گل باران می کنیم…

به امید آن روز
به قلم زهراحیدری

 

برچسب ها

جدول محتوایی

دسته بندی مطالب

مطالب مرتبط