مدت زمان مطالعه

3

دقیقه

وقتی «کشور» بر زمین افتاد!

نویسنده:

سردبیر مجله

تاریخ انتشار:

فروردین 18, 1405

تعداد بازدید:

372

بازدید

تقویم را که نگاه می‌کنم، ۱۲ فروردین ۱۴۰۵ است؛ روزی که اهواز میان اشک و دلتنگی، و میان غیرت و غربت، دست‌وپاه می‌زد. خورشیدِ تندِ ساعت دوِ ظهر، زیر سایبان‌های گلزار شهدا، نفس آدم را به شماره می‌انداخت. آنجا بودیم برای بدرقه‌ی شهید «مسعود جوانمردی». مداح، مصطفی مروانی، از حال و روز حضرت زینب (س) می‌خواند؛ می‌گفت: «ببینید چطور به خانواده شهدا عزت می‌گذارند، اما امان از دل زینب…»

 

صدای ضجه‌های خواهر شهید همراه با این کلمات تلخ در گوشم زنگ می‌زد: «دیگه داداشم رو نمی‌بینم…» دلم آتش گرفت. می‌گفتند مسعود، «حضرت زهرایی» بود؛ آخرش هم مثل مادر، از ناحیه پهلو پر کشید و با ذکر *یا زهرا* رفت. بعد از آن وداعِ داغ، راه چاره را در زیارت «علی‌بن‌مهزیار» جستیم؛ برای وداع با شهید «خالد سواری». آنجا هم قیامتی برپا بود.

 

مراسم که تمام شد، من و دوستم ماندیم و یک دنیا حالِ خراب. گرمای دم‌کرده‌ی اهواز و بغضی که راه گلو را بسته بود، کلافه‌مان می‌کرد. تنها چیزی که می‌توانست کمی از حرارت بدنمان بکاهد، بستنی بود. دوستم گفت: «زینب، بیا این بار توی ماشین نخوریم؛ بریم یه جا بشینیم حال و هوامون عوض شه.» انگار رزق ما بود که مسیرمان را سمت «باهنر» کج کنیم؛ وگرنه چه کسی ساعت چهار عصر، وسط آن خلوتی شهر، به آنجا می‌رود؟

توی بستنی‌فروشی بودیم که آن جمله مثل پتک بر سرم فرود آمد:

 

«نه! کسی که سرش خون میاد رو نباید تکون داد!»

 

هراسان بلند شدیم. آن طرف خیابان، روی آسفالت داغ، پیرزنی غرق در خون افتاده بود. شال سفیدش سرخ شده بود. دوستم فریاد زد: «زینب! خانومه! پاشو بریم…»

 

دویدیم. صحنه‌ای بود که قلب سنگ را آب می‌کرد. صورتش شکسته بود و خون از چشم و دهانش راه گرفته بود. هیچ‌کس آرام و قرار نداشت. انگار خون شهید جوانمردی و سواری، در رگ‌های مردمِ کف خیابان جوشیده بود.

 

دو جوان با تیپ‌های امروزی جلو آمدند. یکی‌شان که شلوار کرم پوشیده بود، بی‌واهمه از خونی شدن لباسش، پیرزن را بغل کرد و گفت: «این جای مادر منه.» او را به روی چمن‌های بلوار برد. یکی از مغازه دستمال آورد، دیگری بطری آب برای شستن دست‌های خونی آن جوان، و آن یکی زنگ زد به اورژانس.

 

زنِ بی‌دفاع نه گوشی داشت و نه همراهی؛ فقط یک کیسه دارو در دستش بود. با سختی زیاد و شمرده‌شمرده، آدرس خانه‌اش را گفت. پسر جوانی که سوار بر دوچرخه بود، گفت: «من این محله را می‌شناسم، می‌روم به خانواده‌اش خبر بدهم.» رهگذری دیگر هم پیاده راهی آدرس شد. همه یکی شده بودیم؛ چادری و کم‌حجاب، پیر و جوان.

آمبولانس که آمد، دوستم همراه بیمار سوار شد. من ماندم تا همسرش برسد. پرسنل بستنی‌فروشی کنار میزمان ایستاده بودند و به بستنی‌های آب‌شده‌ی ما نگاه می‌کردند. وقتی برای برداشتن کیفم رفتم، با صدایی پر از قدردانی گفتند: «دستت درد نکنه آبجی، خدا خیرت بده.» اصرار داشتند دوباره برایمان بستنی تازه بریزند. گفتم: «همان آب‌شده‌ها را بدهید، عیبی ندارد.» در آن لحظه، فقط نگران پیرزن بودم؛ پیرزنی که وقتی نامش را پرسیدیم، لرزه بر جانمان افتاد:

 

اسمش «کشور» بود.

 

همسرش که رسید، من هم به سمت بیمارستان رفتم. در اورژانسِ حادِ بیمارستان گلستان، وقتی پیرمرد سراسیمه رسید و ما را دید، پرسید: «شما از کدام گروه‌اید؟ امدادی؟ بیمارستانی؟»

 

بغض گلویم را فشرد. گفتم: «نه آقا، ما مردم معمولیِ کف خیابانیم. داشتیم بستنی می‌خوردیم…»

 

آن شب فهمیدم «وطن» یعنی چه. فهمیدم اگر بلایی سر این خاک بیاید، این مردم با هر شکل و شمایلی، خودشان را به آب و آتش می‌زنند. شهید مسعود و شهید خالد برای همین مردم رفته بودند؛ برای اینکه وقتی «کشور» زمین می‌خورد، هیچ‌کس آرام و قرار نداشته باشد. برای زنی که نامش ایران بود، نامش «کشور» بود.

 

من فکر می‌کنم این بی‌قراری جمعی، همان مضمونِ «بنی‌آدم اعضای یکدیگرند» است. آن روز در اهواز، همه‌ی ما یک پیکر بودیم. همه‌ی ما دردمان گرفت؛ همان دردی که آدم را می‌نشاند و بی‌صدا اشکش را درمی‌آورد.

 

چون وطن فقط خاک نیست؛ فقط مرز و نقشه و شعار نیست. وطن همین مردم‌اند. همین که وقتی «کشور» روی زمین می‌افتد، کسی بی‌تفاوت رد نمی‌شود. همین که جوانی می‌گوید: «این خانم جای مادر ماست.» همین که فروشنده نگران بستنی آب‌شده‌ی توست و رهگذر برای یاری می‌ایستد.

 

کشور افتاده بود، و مردمش بی‌قرار و بی‌تاب دورش جمع شده بودند تا بلندش کنند.

 

به قلمِ زینب بابائی از اهواز

برچسب ها

جدول محتوایی

دسته بندی مطالب

مطالب مرتبط