مدت زمان مطالعه

5

دقیقه

پایان کودکی

نویسنده:

سردبیر مجله

تاریخ انتشار:

فروردین 17, 1405

تعداد بازدید:

346

بازدید

 

امشب نشستیم وصیت‌نامه‌مان را نوشتیم؛ تقریباً طومار شد! نه اینکه چیزی از کسی طلب داشته باشیم، بیشتر برای این بود که حساب‌وکتاب‌ها باید یک‌سره می‌شد. گفتیم اگر توفیق پیدا کردیم و جزو شهدا شدیم، حداقل تکلیف این حساب‌ها روشن باشد. هرچه جلوتر رفتیم، بیشتر ناامید شدیم؛ دیدیم نه، ما شهیدبشو نیستیم! آن‌قدر که اوضاع «داغون» است، شاید اگر قسمت شد جانبازی‌ای چیزی نصیبمان شود، ولی باز هم چشمم آب نمی‌خورد.

رفتم سراغ سررسید قدیمی‌ای که مواردی را در آن یادداشت کرده بودم؛ چشمم افتاد به این عکسِ پنجم دبستانم. آن موقع تفریح ما بچه‌ها این بود که عکس‌هایی را که از خودمان، مجله‌های «روزهای زندگی» و «خانواده سبز» یا کارت‌پستال‌ها جدا می‌کردیم، توی دفتر می‌چسباندیم. همان دفتر را هم به رخ همه می‌کشیدیم که یعنی: «ما هم از این‌ها داریم!» هر کسی نداشت، کسرِ شأنش بود؛ ما از آن مثل یک گنج مواظبت می‌کردیم؛ حکم گوشی آیفونِ الان را داشت.

اینجا کلاس درس پنجم، دبستان بوعلی «امانیه» بود. جشن روز آخر مدرسه بود و ما قرار بود از اینجا به بعد بزرگ شویم و به مقطع راهنمایی برویم. من ردیف وسط، میز اول می‌نشستم. خانم مَربَچی هر وقت می‌خواست درس بدهد، به میز ما تکیه می‌داد. همیشه بوی قرمه‌سبزی می‌داد؛ بندهای انگشتش زردچوبه‌ای بود و آثار سبزی خورشتی روی دست‌هایش معلوم بود. خیلی کم می‌خندید؛ خنده‌هایش یادم نیست، اما دلسوزی و جدیتش در درس دادن نمونه بود. من اما چندان شاگرد درس‌خوانی نبودم.

در این عکس که از ذوق دارم می‌میرم و خودم این تاج را سرم گذاشته‌ام، علتش این است که خانم معلم لطف کردند و دستشان را روی کمرم گذاشتند. فکر می‌کنم دلیل خنده‌ی از ته دلِ دوستم هم همین باشد. حتی یادم هست بعد از عکس به مهری گفتم: «خانم دستش را گذاشت روی شانه من!»

آن موقع‌ها معلم‌ها این‌قدر صمیمی نبودند؛ مرزها خیلی پررنگ‌تر بود. در واقع عده‌ی زیادی از آن‌ها را با اخلاق‌های سخت‌گیرانه‌شان می‌شناختیم! الان که دیگر شاگرد از سر و کول معلم بالا می‌رود، ولی ما اگر بند انگشت معلم به دستمان می‌خورد، خیال می‌کردیم خدا بهمان جایزه داده است. یادم می‌آید از آن بوی قرمه‌سبزیِ معلم، ما تا زنگ آخر از دل‌ضعفه و هوسِ همان غذا جانمان درمی‌آمد. وقتی هم به خانه می‌رسیدیم، با استرس سراغ قابلمه می‌رفتیم؛ اگر از شانس خوبمان قرمه‌سبزی بود که هیچ، وگرنه با یک غذای ساده تخم‌مرغی یا گوجه‌بادمجان روبه‌رو می‌شدیم و بدجوری توی ذوقمان می‌خورد.

من کلاً بچه‌ی بازیگوشی بودم. از مدرسه که می‌آمدم، کیف و مقنعه‌ام را توی راهرو پرت می‌کردم و می‌رفتم با بچه‌های همسایه آتش می‌سوزاندم. من یک‌جورهایی رهبرشان بودم و کارهای سخت را انجام می‌دادم. مثلاً در فوتبال، من دروازه‌بان می‌شدم. یادم نمی‌رود… دوم یا سوم دبستان بودم؛ پسرها دروازه‌بان نداشتند و گفتند: «تو بایست.» من هم با همان غرور و قلدرمآبیِ خودم قبول کردم. آن موقع که دروازه نداشتیم، دو تا آجر می‌گذاشتند. بازی که شروع شد، بازیکن رقیب نامردی نکرد و با تمام قدرت، توپ را مستقیم شوت کرد توی شکمم! تیم ما کلی ذوق کرد که توپ گل نشده و آمدند بهم آفرین گفتند، اما من از درون داشتم گریه می‌کردم. سریع گفتم باید بروم خانه؛ نخواستم جلویشان گریه کنم که غرورم بشکند یا بگویند «بچه‌ است». رفتم خانه و یک دل سیر گریه کردم.

امروز اما ۱۶ فروردین ۱۴۰۵ است، ساعت حدود ۲۰:۴۵.

چهار موشک به فاصله‌ی نزدیک و پشت‌سرهم اصابت کرد. صدای برخوردشان با زمین وحشتناک بود: (گوم… نفسم بند آمد؛ گوم… هزار فکر توی سرم چرخ خورد؛ گوم… کجا را زدند؟ گوم… صدا دارد نزدیک‌تر می‌شود). دود سیاهی که بالا آمد، ترسناک بود. بوی باروت را قشنگ حس می‌کردم. لیوان چایی که از موکب سلامت مسجد گرفته بودم هنوز دستم بود و حتی یک جرعه هم از آن نخورده بودم. پاکت تراکت‌ها در یک دست و گوشی در دست دیگر؛ نمی‌دانستم به کدام‌یک از اعضای خانواده‌ام زنگ بزنم تا از سلامتشان مطمئن شوم. قلبم با هر ضربه انگار از کار می‌افتاد. ترس تمام وجودم را گرفت. تنها ایستاده بودم و یک لحظه خواستم از شلوغی فرار کنم و به خانه پناه ببرم. با قدم‌های آهسته، مثل یک مجرم، راه افتادم به سمت خانه.

صدای الله‌اکبر مردم می‌آمد. توی راه یک‌دفعه ایستادم و به خودم نهیب زدم: «زینب، زینب، زینب! با خودت چند چندی؟ از یک طرف ادعای شهادت داری و می‌گویی سرباز رهبری و یار امام زمانی، آن وقت حالا با اولین صدا و تکان، جا زدی؟!»

همان‌جا برگشتم؛ این بار با شتاب و عجله. گفتم: «خدایا من را ببخش.» یاد کربلا افتادم؛ یاد امام حسین (ع) که در معرکه یارانش یکی‌یکی رفتند. نکند به‌خاطر این سست شدن، از آن عاقبتی که برایم در نظر گرفتی محروم شوم. نباید میدان را خالی کنم؛ نباید بترسم.

الان امام زمانِ جان، شما دستت را روی سر ما بگذار و هوایمان را داشته باش. یاد آن روایت افتادم که در یکی از جنگ‌ها، وقتی قرار بود امام حسن و امام حسین (ع) وارد نبرد شوند، حضرت علی (ع) ذوالفقار را روی زمین کشید و صدایِ کشیده شدنِ تیغ بلند شد. فرمود: «هر وقت ترسیدید، به صدای ذوالفقارم فکر کنید؛ من پشت سرتان هستم، نترسید.»

خلاصه، من هم به همان صدای ذوالفقار گوش دادم و رفتم جلو. انگار یک‌دفعه ترسم ریخت. با خودم گفتم: «زینب، تهِ تهش چه می‌شود؟ مگر همیشه آرزوی شهادت نداشتی؟ حالا که وقت عمل رسیده، جامی‌زنی؟»

قدم‌هایم را محکم کردم و برگشتم وسط جمعیت. صدای الله‌اکبر مردم در خیابان پیچیده بود و چنان دلگرمی‌ای به من می‌داد که انگار تنها نیستم. آن لحظه فهمیدم شجاعت این نیست که اصلاً نترسی، شجاعت این است که با وجود اینکه دلت مثل سیر و سرکه می‌جوشد، باز هم بمانی و پایت سست نشود.

یاد آن عکس دبستانم افتادم؛ یاد آن دختربچه‌ای که توپ خورد توی شکمش ولی نخواست جلوی بقیه کم بیاورد. آن موقع به‌خاطر غرورم گریه نکردم، اما الان به‌خاطر چیزی بزرگ‌تر ایستادم. دیگر به خانه برنگشتم. ماندم همان‌جا، بین همان بوی دود و صداها، و زیر لب گفتم: «یا صاحب‌الزمان، می‌خواهم با وجود همه‌ی ضعف‌ها و نقص‌ها سربازت باشم، خودت دلم را قرص کن.»
آن شب گذشت، ولی چیزی در من عوض شد. وصیت‌نامه نوشتن فقط برای روی کاغذ نیست؛ آدم باید هر لحظه آماده باشد که از همه‌چیزش بگذره، حتی از ترسش.

به قلمِ زینب بابائی

برچسب ها

جدول محتوایی

دسته بندی مطالب

مطالب مرتبط