مدت زمان مطالعه

3

دقیقه

امانت‌دارِ فردا

نویسنده:

سردبیر مجله

تاریخ انتشار:

فروردین 16, 1405

تعداد بازدید:

184

بازدید

بسم الله الرحمن الرحیم…
می‌خواهم از این روزها بنویسم تا به یادگار بماند. امروز ۱۳ فروردین ۱۴۰۵ است. 🗓️

دنبال اتفاقات خاص در این روزها می‌گردم، اما وقتی روزمرگی‌هایم را کنار حوادث بزرگِ این روزها می‌گذارم، به چشم نمی‌آیند. در واقع، اتفاقات زندگی من این روزها «عام» است؛ می‌خواهم از همان چیزهایی بگویم که برای عموم مردمِ عادی اتفاق می‌افتد. 🌍

من زهرا هستم، ۳۱ ساله. مادر یک دختربچه‌ی موفرفریِ دو سال و سه ماهه؛ دختری که قصد داشتم با آمدن بهار، مدام به طبیعت و پارک ببرمش تا بهانه‌گیری‌هایش کم شود و شب‌ها از خستگی راحت‌تر بخوابد و انقدر برای بغل و راه بردن، مرا بیدار نکند… آخر توانم برای در آغوش گرفتن و راه بردنش کمتر شده است. 🌸👧🏻

آخر من باردار هم هستم و دختر دومم در راه است. نمی‌دانم موهایش فرفری است یا صاف، سفید است یا سبزه؛ اصلاً نمی‌دانم او را می‌بینم یا نه…! خوشحالم که فعلاً در وجودم جایش امن است. کاش می‌شد «نورا»، دختر موفرفری‌ام را هم به خودم می‌چسباندم تا هر جا که هستم کنارم باشد؛ اما من ساعات زیادی را کنار دخترم نیستم. 🤰✨

آخر من پرستار هم هستم و کار ما تعطیل‌بردار نیست. نمی‌توانم بگویم دلم پیش دخترم مانده و سر کار نروم. باید بروم؛ پرتوان و با روحیه‌ای حتی مصلحتی، تا دلِ مادرانِ نوزادانی که از آن‌ها مراقبت می‌کنم خالی نشود. 👩‍⚕️❤️

این روزها توصیه‌ها و آموزش‌هایم باید رنگ‌وبوی جنگ داشته باشد. باید بیشتر تاکید کنم که مادرها با هر ترفندی شیرشان را حفظ کنند؛ جنگ است و احتمال کمبود شیر خشک کم نیست. اگر شیر خشک شود، دیگر کاری نمی‌توان کرد و این یعنی فشار روانی و مالی مضاعف بر خانواده‌ها و گروه‌های امدادی. 🍼🛡️

شب‌ها ساعت ۲۰ که کارم تمام می‌شود، همسر و دخترم می‌آیند دنبال‌مان و خانوادگی به تجمع می‌رویم. هیچ‌وقت تا دیروقت نمانده‌ایم، اما گاهی که توان دارم و دخترم هنوز بدقلقی نکرده، نیم‌ساعتی برای انجام تکلیفمان با مردم مؤمن شهرمان هم‌قدم می‌شویم و کلی روحیه می‌گیریم.💪🏻

گرچه دوست ندارم به جنگ فکر کنم؛ به اینکه اگر زیر آوار بمانم و دخترم کنارم باشد و از کمبود اکسیژن و خاک و خل نفس‌مان بالا نیاید، چه کنم؟ به اینکه اگر عزیزی شهید شود یا جسمم ناتوان شود، چه می‌شود؟ 🏚️💔

دوست ندارم به این‌ها فکر کنم؛ فقط گاهی که این افکار از ذهنم می‌گذرند، دخترکم را سخت در آغوش می‌گیرم، بو می‌کنم و با بوسه‌های مکرر کلافه‌اش می‌کنم تا اگر زمانی کنارش نبودم، ذخیره‌ای از عشقش در وجودم داشته باشم. شاید همه‌ی مادرها مثل من باشند و جنگ را در «بودن یا نبودن» دلبندهایشان خلاصه کنند. کاش هیچ فرزندی در جنگ آسیب نمی‌دید. 👩‍👧🌱

کاش دخترانم در ایرانی قوی بزرگ شوند. گفتم ایران… ایرانِ دلبندم! تو را اگر از دخترم بیشتر دوست نداشته باشم، کمتر دوست ندارم. تو خاک من، وطن من و امید منی. وقتی زبانم لال، به تجزیه‌ات فکر می‌کنم، قلبم از جا کنده می‌شود و بغض خفه‌ام می‌کند. دوست ندارم کسی نگاهِ چپ به تو کند، چه برسد به اینکه مشتی از خاکت را به چپاول ببرد. 🇮🇷💎

با تمام عشقی که به خود، خانواده، مادر، همسر و فرزندانم دارم، اگر بدانم خونِ همه‌ی ما حافظِ مشتی از خاک توست، حاضرم همه را بدهم تا تو پاینده و آباد باشی و اسمت در عالم زبانزد بماند. 🕊️☀️

حالا باید بروم سراغ کارهایم در بخش؛ برق رفته و سیستم اضطراری روشن شده است. باید چراغ‌ها را کم کنیم و به نوزادان برسیم… 💡🩺

 

به قلمِ زهرا حیدری

برچسب ها

جدول محتوایی

دسته بندی مطالب

مطالب مرتبط