مدت زمان مطالعه

دقیقه

مقتل زنانه

نویسنده:

سردبیر مجله

تاریخ انتشار:

فروردین 13, 1405

تعداد بازدید:

125

بازدید

عصر یک کاروان خودرویی است از جلوی مصلی تا روستای امرآباد، همان روستایی که زنان و کودکان یک خانواده به شهادت رسیدند. مجتبای 3 روزه، نورای 3 ساله، مادر و مادربزرگشان. همان مجتبی‌ای که حتی فرصت نکرده بودند او را بعد از تولدش حمام ببرند و لباسش را عوض کنند و عکس های امروزی از او بگیرند. عکس تشییعش عکسی بود با روسری نخی سفید. از همان روسری‌های سه گوش که وقتی ما بچه بودیم و مامان حمام مان می کرد سرمان می کرد. فکر نمی کردم هنوز هم باشند ولی مجتبی از همان‌ها سرش بود.هوا این چند روز یا بارانی است یا ابری و در آستانه‌ی باریدن، چتر بابا را محض اطمینان برداشتم، با مامان راهی می‌شویم، تا برویم سراغ خواهرجون و بچه ها، باران شروع می شود و چه بارانی! از همان ها که در فیلم و سریال های ایرانی وقتی که میخواهند یک صحنه را رمانتیک و غمگین کنند می بارد، از همان ها که وقتی میبینی حرص میخوری که باز شلنگ آب را تا ته باز کرده اند وگرنه شهرهای غیرشمالی کجا، این باران کجا. شیشه پاک‌کن‌ها را گذاشتم روی سریع ترین حالت. لاستیک شان گویا فاسد شده، وقتی روی شیشه کشیده می شوند صدای جیرّه‌ی بدی می‌دهند. تا دو تا بچه‌ی سه ساله و مادرشان آماده‌ شوند چهل دقیقه‌ای معطل می‌شویم و به کاروان نمی‌رسیم، مجبور می‌شویم خودمان مسیر را برویم، خواهرجون سعی می کند یک پرچم کوچک ایران را از پنجره آویزان کند، باران مجال عرض اندام به پرچم نمی‌دهد، ‌می‌چسبد تخت سینه شیشه. نیم ساعتی راه است و باران با همان قوت و شدت می‌بارد، به ملاحظه مامان آرام هم می‌روم و کاملا شانس رسیدن به کاروان را از دست می‌دهیم.ورودی روستا با چای و مداحی و پوستر شهدا از ماشین‌ها استقبال می‌کنند. روستا از آنها نیست که درش ساخت و ساز شده باشد و خانه ویلایی به چشم بخورد (برعکس روستای ما) خانه‌ها قدیمی است البته نه آن قدرها قدیمی که خشت و گل باشد اما بنای نوساز و شهری هم به چشم نمی‌خورد، زیر باران کوچه‌ها هم خلوت است.می رویم سمت مقتل. می‌گویم مقتل، می‌نویسم مقتل، می‌شنوی مقتل و ما ادراک ما مقتل. چه کسی باور می کرد که در قرن 21 در روستایی از شهرستان‌های ایران مقتل وجود داشته باشد و مردم بروند برای بازدید مقتل… مقتل مگر برای قرن یک هجری نبود؟ مگر مخصوص امام حسین نبود؟ مگر انسان متمدن و پیشرفته نشده؟! چه طور ممکن است بعد از 14 قرن باز هم مقتل به وجود بیاید؟من تا حالا از نزدیک مقتل ندیده‌ام، می‌گویند مقتل امام حسین گودال بوده، در صحرا بوده، امام حسین با پای خودش برای جنگ به مقتل رفته بوده، زنان اجازه نداشته‌اند به مقتل بروند، همان چندباری هم که حضرت زینب به مقتل رفته امام حسین با همه‌ی بی‌رمقی تلاش کرده خواهرش را برگرداند.همان یک باری که بعد از شهادت حضرت علی‌اکبر، حضرت زینب به مقتل می‌رود که برادر را دریابد، روضه می‌شود، زن را چه به مقتل! اینجا اما مقتل نبوده اصلا، مقتل شده! صحرا نبوده، روستا بوده، با آگاهی نبوده، غافلگیر شده اند! کسی عزم جنگ نداشته! اصلا مرد جنگی به کار نبوده، زن بوده و کودک. و زن و کودک را به مقتل چه کار…دور مقتل را ورقه آلومینیومی کشیده‌اند، در خانه باز است، سیل هم که الحمدلله از آسمان روان، کنار دیوار می‌ایستیم، کسی روضه خوان است، روضه‌ی صاحب مقتل، و صاحب مقتل جز حسین کیست؟ مگر به جز حسین (ع) هم گریه بر چیز دیگری رواست.مقتل گود نیست، تلی از آوار است، حتما که بعد از اصابت تا جای ممکن پاکسازی کرده‌اند و وسایل بزرگ و سنگین و شاید کاربردی را برداشته اند، البته نمی دانم چه کاربردی… برای خانواده‌ای که دیگر خانواده نیست…پتویی با ملافه‌ی سفید و پاپیون‌های قرمز، با سنگ و خاک و آجر همخواب شده. گل‌های مریم جابه جا روی آوار است. یک دبه‌ی کوچک ترشی هنوز کنار دیوار است، سالم و دست نخورده، یک شیشه گل گاوزبان، کتاب دعایی که جلدش کنده شده و رسیده به زیارت اهل قبور، چند تکه لباس… ترشی و گل‌گاوزبان دیگر به کار نمی‌آیند، همان‌جا کنار آوارها رها شده‌اند؛ حتما مادر مجتبی ترشی‌ها را خودش درست کرده. حتما گل گاوزبان را عصرها یا شب‌ها دم می‌کرده‌اند دور هم بخورند. چه کسی فکر می‌کرد در مقتل دبه‌ی ترشی و گل گاوزبان و پتو و تشک گل‌دار و مفاتیح پیدا شود… چه مقتل زنانه‌ای است مقتل قرن بیست و یکمی.

به قلمِ بادیه‌رو

برچسب ها

جدول محتوایی

دسته بندی مطالب

مطالب مرتبط