💣 روز اول جنگ، همون روز که فی درعک الحصینه میخواندم برای رهبرم ، با خالی شدن مدرسه برگشتم خانه . بچههایم مریض بودند و باید میبردم درمانگاه سر کوچه.
وسط کوچه چندیدن موشک کروز از بالای سرمان رد شد که صدای زیادی تولید کرد، ما و بچهها ترسیدیم و سلمای ۳ ساله بیشتر ، جیغ زد و گریه کرد، دستاش روی گوشش بود….
🔹 خداروشکر همسرم بود…
همان برای سلما کافی بود تا از هر صدایی در خانه بترسد و جیغ و گریه کند و دستانش را روی گوشش بگذارد و دنبال بغل امن من بگردد…
📺 صدای شبکه پویا در خانه بلند تر از همیشه بود تا دیگر صدایی به گوشش نرسد. اما وقتی نزدیکمان را زدند و همزمان صدا و سیما، هم صدای مهیب و هم قطع شدن شبکه پویا…سلما دستش به گوشش، فقط جیغ میکشید و گریه میکرد..روز بعد حرف نزد،فقط جیغ و گریه در بغل من….
🌳 رفتیم شمال. سه شب ماندیم اما داشتیم دق میکردیم…ولی سلما خوب شد…حرف میزد.. بازی میکرد و غذا میخورد، بدون چسبیدن دائم به من…
شب قدر برگشتیم…چقدر دعا کردم خدایا قلوب ما رو قوی و محکم کن، ترس رو از ما دور کن و بچههامو تربیت کن! تو رب و پروردگاری….
✊ فردایش راهپیمایی روز قدس و نماز جمعه. جلوی چشم بچها موشک خورد بر ساختمانی، پسرهایم با چشمانی درشت شده و ناباورانه گفتند زد؟ چرا؟مگه اینجا آدم نیست؟ طنین محکم الله اکبر جمعیت، بچهها را با خشم و شجاعت همراه کرد… الحمد لله..
سلما همان بود، حس ناامنی. ولی من و برادرهایش روش را عوض کردیم، بازی عروسکی، کلیپ های خوب پویا، شعر سرودن برای پدافند و از همه مهم تر،عادی سازی روند زندگی برای بچهها.
🎡 هرشب بیرون بودن، بازی کردن،خریدن های خوشمزه برای بچهها، شوق گرفتن پرچم بیرون از ماشین، همخوانی سرودها در ماشین با خنده و شوخی، و از همه مهم تر عنایت خدا…باعث شد سلما همراه شود، انگار یهو بزرگ شد…با صدای اذان مغرب ، مامان بریم مسجد؟ روسری و چادر و کیفش را برمیداشت.
🕌 بعد از مسجد به خانه، و بعد از خانه به میدان…
صدای پدافند که آمد، سلما گفت نترسین! پدافنده، سپر آسمونه. داره با دشمن میجنگه..
سلما دیگر نمیترسد.. حالا خودش با عروسک و کیف و پرچم به میدان میآید، بالای سن میرود و شجاعانه شعار میدهد.
مرگ بر اسلاعیل
مرگ بر آمریکا
میمیریم میمیریم نلت نمیپذیریم
مرگ بر وطن فوفوش و آئن
دست خدا برآن شد ،خانهای جوان شد
به قلم فاطمه جعفری