دسته بندی ها:

مدت زمان مطالعه

2

دقیقه

بچه‌ها مچکریم

نویسنده:

سردبیر مجله

تاریخ انتشار:

فروردین 24, 1405

تعداد بازدید:

191

بازدید

جوانتر که بودم و مجرد تمام تابستانهای دانشجویی ام را میرفتم اردوی جهادی بین سال هم اگر اتفاقی می افتاد میرفتم عاشششق این کار بودم، بعد ازدواج فهمیدم یکی از وجوه اشتراکمان با آقای همسر که کمکان کرد از پس مشکلات زندگی مان بهتر بربیاییم این بود که ایشان هم پای ثابت اردو جهادی های دانشگاه بوده اند.بچه ها که یکی یکی از راه رسیدند زندگی مان خودش شد یک اردوی جهادی😁

خانه مان را که زدند و رفتیم برای رسیدگی،همان جلو در پسرک ۱۹ ساله ای را دیدم که داشت ویدئوی سلفی میگرفت: این بچه ها آمده اند تا بگویند ما تعطیلی سرمان نمیشود هرجای کشورمان خانه ماست کمک میکنیمو میسازیمش.

داخل که رفتم دیدم شش هفتایی از این جوانکها هستند ورودی اک بند صدای شوخی و خنده شان به راه بود ته ❤️م گفتم ما به خاک نشستیمو اینها امده اند تفریح و خنده

خم شدم تکه های میز را از جلوی پایم بکشم که سه تایی آمدند شما چرا خواهر ما برمیداریم

رفتم سراغ جارو باز یکی دیگر

ان یکی شان که سرو زبان دارتر بود آمد سراغم حاج خانم شما فقط کنار باایست و اکر کاری داشتی بگو داداشات اینجا هستن که خادمی شما را بکنند

چشمهایم پر از اشک شده بود دلم میخواست…حیف که نامحرم بود این پسر کوچک من😍

کلا حسم تغییر کرد دیگر ناراحت نبودم ناشی گری هایشان اذیتم نمیکرد انگار محمد امین خودم بودند باشد بگذار مشق همدلی را در خانه من بکنند بگذار ناشی گری هایشان روی دل من باشد فدای سر اخلاصشان.

بچه های بسیج دانشجویی یاسوج بودند.پرسیدم روزه هستید؟ بعضی شان بودند

فلاسک را از ماشین آوردم جعبه خرما کنار یخچال افتاده بود باز کردمو چند تا چایی ریختم و دادم همسر برایشان برد

یکی شان امد گفت حاج خانم کبریت دارید؟(از تو اتاق خواب یه عود پیدا کرده بود) میخوام حال و هوای خانه عوض بشه خواستم بگم آقامون بهش حساسه سردرد میگیره ولی دلم نیامد رفتم تو اشپزخانه کبریت را پیدا کردمو دادم دستش بوی عود دارچین پیچید تو خونه

شوهرم نگاهم کرد میدانستم چه در نگاهش هست اما او هم سکوت کرد

این جوجه بسیجی ها که هفت نفری برای یک پنجره پلاستیک میزدند امده بودند بگویند خدا گفت باز هم جبران کردما

کارشان تمام شد و خداحافظی کردندو رفتند اذان بود رفتم خرما را بیاورم همه چایی ها دست نخورده مانده بود به احترام روزه دارها لب نزده بودند

قربان صدقه شان رفتم و برای عاقبت بخیری شان دعا کردم.

بچه ها مچکریم

به قلمِ خانم معزز

برچسب ها

جدول محتوایی

دسته بندی مطالب

مطالب مرتبط